خیس تر از باران
وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی بر پایه لرزان واژه ها تکیه مکن
خواهری ِ من ؛ چه حس غریبی دارد روزهایم حتی دیگر نمی توانم با کلمات بازی کنم چه كنم با واژه هایی كه حتی از من دوری می كنند ؟ با دستان پینه بسته ام دور تو و دنیایت خط می كشم این دنیا عجیب سنـ ـگ است تو آسوده بخواب ضربه هایش با من ...... هـ ـیـ ـس «لالا لالا گلم خوابه» واسه خدانوشت : کاش دیوار ِ دلم ترک نمی خورد ؛ فقط چند قدم ............ با من مدارا کن مهربان زیبای ِ من. دلتنگ نوشت :من تا ابد نقاشگر سکوتتان می شوم . . . . . واسه مریم نوشت : یک سالگیت مبارک خواهری. پیامک نوشت : برای کشتن پرنده نیازی به شکستن بال هایش نیست،پرهایش را بچینی خاطرات پرواز روزی صدبار او را خواهد کشت . + دوستای گل و مهربونم لینك این وب رو حذف كنین از بلاگهاتون ، بهتون سر میزنم اما خاموش ؛ هرازگاهی اگه حرفی داشتم مزاحمتون میشم ؛ فدای مهربونی هاتون ؛ خداحافظ همین حالا ....... باشد ، شروع کنیم تقسیم می کنیم ، هر چه که باشد در این زمین فریاد سهم تو باشد ، سکوت من دنیا از آن تو ، این درد زآن من خورشید سهم تو ، شب هم نصیب من آن کاخ سهم تو ، این کوخ مال من سیلی از آن تو ، صورت از آن من باور کنم که برادر ، برابریم ؟ آن خنده ها برای تو ، این اشک سهم من هر " خشم " کار تو ، این "چشم " حرف من شد زندگی برای تو ، مردن از آن من آن باغ جای تو ، این داغ سهم من بخشش صواب تو ، خواهش گناه من آن " تخت " زآن تو ، این " بخت " مال من فصل بهار سهم تو ، این هم خزان من "داد سخن " از آن تو ، " احسنت " کار من سیری که سهم تو ، حسرت برای من هر زور و زر به کام تو ، این فقر مال من هر قصر را سند به نام تو ، این دخمه جای من ... آنان از آن تو ، اینان از آن من باشد برای تو ، ماند برای من ... تقسیم شد هر آنچه خدا هدیه کرده بود گیرم کسی به روی تو این را نیاورد آه ای برادرم از ما تو بهتران با این برابری سخت است باورش ، که برادر ، برابریم !! (كیوان شاهبداغی) واسه خدانوشت : زمزمه ام كن آخر ِ راه نزدیك است . دلتنگ نوشت : می دانستی بودنت چه خوب بود ؛ چه آرام بود ؛ چه لبخند بود ....... كامران فریدی نوشت : بی تو ؛ پاییز را به آتش كشیده است/ سیگاری كه / یادت را/ پشت دستم داغ می گذارد / هرروز پ.ن : هی ! آخر ِ شاهنامه اصلا خوش نیست ،مویه داره ، حواست باشه . پشت همه ی بی کسی ها نشسته ام گردباد در راه است و من در این طوفان تاراج می کنم همه ی هستی ام را کاش بودی یک نفســــــ بی کسی بد دردیست همدرد ِمن ! واسه خدانوشت : پنجره ی دلم بی امان می بارد ......... می ترسم از ایمانش ! دلتنگ نوشت : کجای آسمان ببینمت ؛ ای آرامش ِروزهای بی قراریم . . . من نوشت : چند صباحی ست که لبخند هایم درد می کشند ؛ رو به فرسایشم و قهقهه می زنم ! شاید دیوانگی همین باشد !!! کاظم بهمنی نوشت : مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد / مادرم تاب ندارد غم فرزندش را . می دانی واسه خدانوشت : زبانم نه اما دلم ؛ آری ......... دلتنگ نوشت : چه امید ِ عبثی دارم تو که هیچوقت ِ هیچوقت نمی آیی ...... بغض نوشت : آتش بزن ؛نابود کن اردیبهشت ِ نبودنت را . من نوشت : دور شو از من ؛ حرف هایم را به دل نگیر ؛ پیامك نوشت : با فنجانی چای هم می توان مست شد اگر كسی كه باید باشد ؛ باشد ! + خیس تر از باران یك ساله شد . آوازه خوان شده ام ! دو سال است كه ترانه می خوانم ترانه رفتنت را . . . . واسه خدانوشت : وقتی نمی فهمم درد میكشم خدا ؛ د ر د . دلتنگ نوشت : برادری ات را ثابت كردی اما دست ِ برادری ِ من در هوا مانده! تمنا نوشت : "من ِ جا مانده بسی محتاجم "..... یكی منو هل بــــــــــــــــده ! پیامك نوشت : مترسك اینقدر دست هایت را باز نكن كسی تو را در آغوش نمیگیرد ، ایستادگی تنهایی می آورد. زندگی سخت شده است عجیب نفـ ـس بریده ام نای رفتن نیست همین ! واسه خدانوشت : صبر می كنم این روزها ؛ سكوت می كنم برای تو ......... من منتظر ِمعجزه ی تو ام . دلتنگ نوشت : آنقدر به خدای بزرگ سپردمت كه تو را برداشت و برد ........... سهراب نوشت : خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند ؛ و دست ِ منبسط نور همیشه روی شانه ی آن هاست . حافظ نوشت : ناصح به طنز گفت: «حرام است؛ مِی مخور!» / گفتم: «به چَشم؛ گوش به هر خر نمیكنم!» و امروز زنبورها را مجبور کرده ایم، (گروس عبدالملکیان) واسه خدانوشت : آرزوهایی دارم به گمانم "محال" ؛ تو خدایی نه ؟!! دلتنگ نوشت : اردیبهشت ؛ طعم ِ گس ِ رفتن ِ تو ؛ ......... باز باران / با بهانه / با دو چشم ِ خیس ِ سارا / میخورد بر قبر ِ مریم ! تلقین نوشت : خدا قدم میزند ؛ حوالی ِ خانه ی من ، گوش كن گوش كن نیما نوشت : تو را من چشم در راهم . . . . . دل نوشت : خودت را كه گم كنی ؛ یا نارس می شوی یا ناقص ! قابله خبر كن ؛ جانم را پا به ماهم!!! با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز، با یه دختر که داره بُر می خوره، توی رختِ خوابای مردای هیز، دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه! دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه! وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه با خودت حرف بزنی با یه گوشی، دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق! زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق! می تونی تسلیمِ مترسکا باشی! می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار! می تونی یه آجر باشی رو این دیوار... وقتی که غذای بچه هاتو ازسطلای زباله پیدا می کنی، دیگه فرقی نداره مهر ِ سجلِ تو چیه! دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه! با یه دختر که حالا مدتیه ویروسِ ایدز تو رگاش فراوونه، دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق! زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق! گرسنه که باشی، می تونی دولا شی، می تونی تسلیمِ مترسکا باشی! می تونی چشماتُ ببندی رو رگبار! می تونی یه آجر باشی رو این دیوار... واسه خدانوشت : خدای ِ بی مثال ـ من ؛ مرا در وجودت غرق كن . دلتنگ نوشت : شمع ها هم به سوگت نشسته اند ؛ چه بی مهابا می گریند .......... سید علی صالحی نوشت : من بدهكار هزار ساله ی بارانم ؛ آیا كسی لیوان ِ آبی دست من خواهد داد ؟ حافظ نوشت : من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه / هزار شكر كه یاران ِ شهر بی گنهند ! پ.ن : دلتنگ ِ بـارانـ ـم ؛ باران ِ چشم ها . + مامان خانومی ِ من بازنشسته شد ، بعد ِ 30 ســـــــــــال كار ، اولین كاری كه كرد هرچی چادر و مقنعه داشت انداخت دور ، چرا چادر باید حالت اجبار پیدا كنه چرا باید طوری بشه كه یه حالت تنفر ایجاد بشه ......

متاسفم برای یه عده از خواننده های این وب ...... واقعا متاسفم
فكر نمی كردم دیگه در این حد ...........
از دوستایی كه میومدن و واقعا پست ِ منو میخوندن و برای بالا بردن آمار ِ وبشون نیومدن خیلی ممنونم
این وب به هیچ عنوان حذف نمیشه (مخاطب خاص : از اینكه فكر كنی من شونه خالی میكنم كور خوندی)
دوستانی كه لطف كردن تو خصوصی برای اون پست دخترونه نوشت من رو مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادن و فحش 18+ ندادن متشكرم !!!!! دوستانی كه فقط به این پست بطور سطحی نگاه كردن واقعا واسه افكارشون متاسفم
مثل ِ قبل شعرهایی از شاعران نو و بزرگ رو میذارم دوستانی كه شعر كپی میكنن نگران نباشن
یه چیزی تو دلم مونده كه نمیدونم چطور باید بگم ؛ فقط میگم تویی كه به خدا اعتقاد داری اینو بدون كه : "خداوند تهمت زنندگان را دوست ندارد"
می نویسم فقط برای خودم ؛ نظرات غیر فعال میشه
باید باکره باشى، باید پاک باشى!
براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند !
چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است
قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند
اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند!!
من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس
از س.ک.س با پدر راضی بود ؟؟؟
بیچاره سرخ می شود ... و جوابش را ...
باور کن به خودش هم نمی دهد ...........
دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید
(قبلا خونده بودم كه از سمین دانشورِ ولی اطلاع دقیقی ندارم كه از كیه )
+ تو خونواده ای بزرگ نشدم كه همچین چیزی توی خونه ما حكم فرما باشه میدونم خیلیاتون هستین كه مثل ِ من یه كانون خونواده خیلی گرم دارین اما باید یادمون باشه همیشه همه چیز مثبت نیست ؛ متاسفانه توی جامعه ایران این یك واقعیته كه خیلی ملموسه ؛ من خیلی از زنانی رو دیدم كه شوهرشون اونا رو فقط واسه جسمشون میخواد فقط واسه اینكه خودشون ارضا شن ...... باشگاه كه میرفتم برای قدرت بدنیم باشگاه بدنسازیم میرفتم ، خیلی از دخترا میومدن اونجا و میگفتن كه نامزدشون یا شوهرشون از فرم سینشون خوششون نمیاد یا خیلی چاقه یا خیلی لاغره ؛ من حتی دختری رو دیدم كه میگفت نامزدم سینه هامو دست میزنه اینجا شله برو باشگاه سفتش كن اینجوری به درد نمیخوره (دقیقا با همین لحن) ، من زن ِ 23 ساله ای رو دیدم كه میگفت برای شوهرش فرقی نمیكنه كه اون از لحاظ جسمانی یا روحی تو وضعیت مناسب باشه میگفت حتی برای شوهرش فرقی نمیكنه كه اون پریود ِ حداقال مراعات حالش رو بكنه و فقط فكر ِ ارضای شهوانی ِ خودشه . . . . . من زن و شوهری رو دیدم تو خیابون كه نمیدونم سر چی بحثشون شده بود و شوهره چنان دست زنشو پیچوند صدای شكستن استخون ِ خانومه رو من شنیدم . . . . . من آقایی رو دیدم كه اسم و رسم داری بود برای خودش همچین ریش و پشم دار همچین مذهبی زنش چادری از اونایی كه فقط بینیشون معلومه زنش هیچ جا نمیتونه بره خونه مادرش نمیتونه بره شوهره اجازه نمیده مادر پدر زنش بیان خونش نمیذاره تنهایی بره بیرون خرید نمیذاره به قول خودش با نامحرم هم كلام بشه اما خودش ماشالا كلی زن صیغه ای داره
من زن و شوهری رو دیدم كه توی خیابون دعواشون شده بود و خواهر و مادر همدیگه رو مورد لطف و عنایت قرار داده بودن
من دختری رو دیده بودم كه دزدینش و بهش تجاوز كردن و وقتی برگشت خونش مامانش لیوانشو پرتاب كرد سمت ِ دخترش و بهش گفت بی آبرو و پدرش اونو زیر كمربند سیاه و كبودش كرد
من مردایی رو دیدم كه نمیذارن زن هاشون یا چه میدونم دخترهاشون بلوز شلوار باشن چرا؟چون زشته شلوار تنگه پشت و جلو معلومه پیش خودشون میگن حالا بتكون . . . . .
من مردی رو دیدم كه زنش میرفت از مادر مریضش پرستاری میكرد اونوقت این آقا میرفت دنبال دخترای . . . ازش وقتی پرسیدن چرا ؟ میگه زنم نیست من كجا نیازمو برطرف كنم
و و و و و
خیلی چیزای دیگه كه بخوام بگم كلی میشه ؛ خیلی چیزای دیگه كه همتون میدونید چیزایی كه تو محیط كار واسه یه زن پیش میاد
خانوم دانشور یه جا میگه مادرت اگر روزی جرات پیدا كرد بپرس از سكس با پدر راضی بود ؟؟
من از مامانم پرسیدم دقیقا امروز كه روز ِ مادره ازش پرسیدم
بهش گفتم مامان از زندگیت راضی هستی ؟ گفت آره
این شعر رو براش خوندم ازش پرسیدم از سكس با بابا راضی بودی توی این 30سال زندگیت ؟
نه سرخ شد نه من و من كرد نه بهم اخم كرد بهم نگفت بی حیا ؛ جوابمو داد و وقتی كه از همخوابی با بابام حرف میزد یه عشقی توی حرفاش بود توی صداش
توی ایران خانوم ها مظلومن و مردها هم یه حس ِ برتری دارن
امیدوارم یه روزی برسه كه هیچ زن و دختری به خاطر زن بودنش حسرت نخوره
انقدر دیدها باز بشه كه نزدیكی اجباری نباشه
انقدر فرهنگ و سطح سواد اجتماعی بالا بره كه شاعرهایی كه همچین شعرهایی رو میگن اونها رو به عنوان خاطرات قدیم یاد كنن
من انقدر برای خودم ارزش قائل هستم كه هیچوقت ِ هیچوقت همچین فكرهایی راجع به دختر بودنم نمیكنم
به امید موفقیت همه بانوان ِ ایران زمین بدور از هر مذهب و قوم
باور تو می کنی ، که به خلقت برادریم ؟
دیگر چه مانده برادر ؟

هم خون ِ من
وقتی نیستی ؛
آنقدرها هم تنها نیستم !
دلم هست ؛
با یادت سر می کنیم
دلتنگی هم هست
با یادت غمــــ می خوانیم
تنهاییم نشسته است در کنار من
میبینی روزهای بی تو را ؟! 
دریا زده شده ام !

چنان شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست .
و دریای شهرمان
آنقدر خسته است
که عنکبوت بر موج هایش
تار می بندد .
از گلهای سمی عسل بیاورند!!!
و گنجشکی که سالها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های درخت می ترسد!!!
با من بگو چگونه بخندم؟
هنگامی که دور لبهایم را،
مین گذاری کرده اند!!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم،
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها گوش کند.......................!
موقعی که کلیه ت حراج می شه، وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،
گرسنه که باشی، می تونی دولا شی،
وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ، وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،
با گواهیِ یه فوت تو جیبِ کُت، با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،
( یغما گلروئی)